نامه صد و پنجاهم
مادر بودن سخته... خیلی سخت
ولی از او سختتر مادر یه بچه مریض بودنه
دیروز یه روز سخت بود
خیلی سخت اما خدا رو شکر با یه پایان خوب
قصه از اینجا شروع میشه که دو سه باری پرش دست داشنی و مامان همیشه دلواپست خیلی ترسیده بود
ازش فیلم گرفتم
دیروز که نشون دکتر دادم منو ارجاع داد به یه دکتر دیگه برا تشخیص دقیقتر و گرفتن نوار مغزی
دو سه ساعتی که اونجا بودم مادرایی رو دیدم که بار سنگین یه بچه مریض رو به دوش میکشن و با مهربانی و بغض به چشمای پر اشک من نگاه میکردن
شاید یاد روزای اولی افتاده بودن که خبر بد مشکل بچشون رو بهشون داده بودن
اما من... تو همون دو سه ساعت اینده پر رنج برا خودم تصور کردم و دور از جونت مریضی تو
اما وقتی نوار مغزی تو شهادت به سالمی تو داد و اون دکتر جوان با اون ابروهای پرپشتش خیال منو راحت کرد انگار همه دنیا رو بهم دادن... همه افکار بد یهو ریخت پایین و من شدم همون مامان الهام قبل از شنبه
اما تا اخر عمر خاطره اون مامانایی که دیدم و چند ساعتی همدردشون بودم یادم نمیره
از خدا براشون سلامتی و صبر میخوام


نامه صد و پنجاهم 



